بوسه هايت ، جنس باران
لبانت به از صد چشمه ساران
به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گيسوانت بسانِ رودي بي پايان ،
مرا تا بيکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت!
چه سخاوتمندانه است
اينک
شکوهِ حضورت ، در آغوشم
با گرماي وجودت
اي طلوع جاودان
آب کن
برفهايِ اين دلِ يخزده و خاموشم
اي دستهايِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگين کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشيد را
به ميهمانيِ چشمهايم دعوت کن!
گلهايِ سرخِ درونِ سينه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاييز
برگهاي زردم را بتکان!
مي خواهم با بوي تنت
بهار را
من ، رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
براي بودنت ، ستاره نذر کنم
هر شب ، يکي
تا به تعظيم ات آورم!
با هر بار گفتنت که:
دوســـــــــــتـت دارم
بناي عقل را در هم خواهم کوفت!
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشيد
تا کوير را با خنده پر کنم!
و ساقه هاي گندم را با زمزمه هاي باد، سرمست!
من خدا را هم
از ايمان خويش
خواهم ترساند!!
بــــــــــاور کن

![]()
همه می پرسند:
«چیست درزمزمه مبهم آب؟
«چیست درهمهمه دلکش برگ؟
:Every body asks
?«What hides in the ambiguous murmuring of
?«What hides in the attractive humming of leaves
«چیست دربازی آن ابرسپید،
روی این آبی آرام بلند،
که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
«What hides in the play of thet white cloud
Above this calm lofty Blue
? Carring thou thus into the deep of fantasy
«چیست درخلوت خاموش کبوترها؟
«چیست درکوشش بی حاصل موج؟
?«What hides in the silent solitude of doves
?«What hides in the useless struggle of waves
فا«چیست درخنده جام؟
که توچندین ساعت
مات ومبهوت به آن می نگری؟»
? «What hides in the smile of goblet
That you are so astonished to gaze
«For hours
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
Not of cloud
Not of water
Not of leaves
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها؛
Not of this calm lofty Blue
Not of this burning fire inside the goblet
Not of this silent soiltude of doves
من به این جمله نمی اندیشم!
!Not of these do I think
من مناجات درختان راهنگام سحر،
رقص عطرگل یخ رابا باد،
,The tree silent praying at dawn
,he perfume of winter flowers dancing with wind
نفس پاک شقایق رادرسینه کوه،
صحبت چلچله ها رابا صبح،
,The poppy breathing purely within the bosom of mount
,The swallows talking with the morn
نبض پاینده هستی را،درگندم زار،
گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل،
,Existence beating immortal in the wheat paddy
,Playing colour and freshness upon the cheeks of flower
همه را می شنوم، می بینم!
!All I see and hear
من به این جمله می اندیشم!
به تومی اندیشم!
!Not of these do I think
!Of you do I think
ای سراپا همه خوبی،
تک وتنها به تومی اندیشم!
Of you – all over goodness
!Of you alone do I think
همه وقت،
همه جا،
من به هرحال که باشم به تومی اندیشم!
,Every time
,Every place
In whatever state, of you do I think
توبدان این را
تنها توبدان
You Know this
Only you know this
توبیا،
توبمان با من تنها توبمان.
Come
Stay with me, stay you alone
جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها توبخند!
Shine upon dark nights for the moonlight!
Maybe I die to you but smile for every flowers
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
ریسمانی کن ازآن موی دراز،
Now that I have fallen upon your feet
Make that long tress a piece of rope
توبگیر!
توببند!
توبخواه!
Only you seize me
Only you tie me
Only you desire me
پاسخ چلچله ها راتوبگو.
قصه ابرهوارا توبخوان!
Answer the swallows
Narrate the tale of clouds
توبمان با من، تنها توبمان!
دردل ساغرهستی توبجوش!
Stay with me, stay you alone
Boil inside the heart of lifes goblet
من، همین یک نفس ازجرعه جانم باقی است،
آخرین جرعه این جام تهی را توبنوش!
Only one drop of my life remains
!Drink up the last drop of this empty goblet
دوستت دارم
![]()
بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم![]()

بيشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه ای مجنون تو هستم.
و بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداری ،
دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی!
تنها آرزويم اين است كه سالم و سر افراز باشي و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم
اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن!
هر جای دنيا كه هستی بدان كه در اين دنيای بزرگ كسی هست كه عاشق و ديوانه تو می باشد !
عزيز دنيا خيلی بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلی و مجنون است،
اما همه يك سو و تو نيز يك سوی ديگر!
دوستت دارم خيلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جای ابرازی برای آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه های تو و گريانم از اشكهای تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
دوستت دارم... چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد!
اينبار با فرياد ، با چشمهای گريان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن مي گويم كه دوستت دارم
تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!
ولي......
آخر قصه چيست ؟ تو بگو!
هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟
جواب خاطره ها يم را چه بدهم؟
بي تو و صداي مهربانت با كدام لاي لاي بخوابم؟
آخر؟ نه....! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود!
مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟
اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد
نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است!
آخر قصه چيست؟
نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟!
نه! نه! نه! نه!
اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟
اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،
ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است…
حالا بيا هراس پايان را از من بگير…
حالا بيا به روزهاي خوش هنوز نيامده فكر كنيم!
راه زيادي باقي است اما…
اي قشنگ ترين بهانه زندگيم به من بگو مهرو محبت
را از كدامين چشمه زيبايي گرفتيكه خارها را
گل كردي و دلها را عاشق خود و انوار
كدامين ستاره اي كه روشنايي
چشمانت را از آن گرفته اي
كه با نگاهت شعله عشق را
در جانم افروختي. صدايت را از كدام
مرغ خوش آوا گرفته اي كه طنين آن مرهم
همه زخم هاي من است.


